دوشنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۸
خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / سرگرمی / داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه)
داستان مرد هیزم شکن
داستان مرد هیزم شکن

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه)

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های

کلیله و دمنه)

دسته:سرگرمی

مردی هر روز صبح به صحرا می رفت، هیزم جمع می کردو برای فروش به شهر می برد.

زندگی ساده اش از همین راه می گذشت. تنها بود و همین روزی اندک بی نیازش میکرد.

آن روز به هیزم هایی که جمع کرده بود، نگاه کرد. برای آن

روز کافی بود. حالا باید به شهر بر می گشت.

هیزمها راروی دوش گذشت و به راه افتاد.

از دور سایه ای دید. درابتدا سایه مبهمی بود که به سرعت تکان می خورد. دقتکرد شاید بفهمد سایه چیست.

سایه هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد و شکل مبهم خودرا از دست می داد. این بار بیشتر دقت کرد.

وای ! شتری رم کرده بود که جنون آسا به سمت او میآمد و هر لحظه امکان داشت او را زیر پاهای خود له کند.

مرد به وحشت افتاد. نمی دانست چه کار کند و کدام طرف برود . شتر نزدیکتر می شد. پا به فرار گذاشت.

هیزمهای روی دوشش سنگین بودند و او مجبور شد آنها رابه زمین اندازد، وگرنه با آن سرعتی که شتر می دوید حتماً به او می رسید.

حالا سبکتر شده بود. او می دوید و شترهم دنبالش، چاهی را دید که هر روز از کنارش میگذشت.

فکری به ذهنش رسید. باید داخل چاه می رفت. بله! تنها راه نجاتش همین بود.

شاید این گونه از شر آن شتر راحتمی شد. بعد می توانست از چاه بیرون بیاید و هیزم هایش

را دوباره بردارد و به شهر برود.به چاه رسید. دو شاخه ای را که از دهانه چاه روییده بود،گرفت و آویزان شد.

بین زمین و هوا معلق بود و دستهایش شاخه ها را محکم چسبیده بود.

اما آن شاخه ها تنهاوسیله پیوند بین مرگ و زندگی او بودند.

یکی دو دقیقه گذشت. صدای پای شتر را می شنید کههنوز داشت در آن اطراف، پرسه می زد. دیگر بیشتر از این نمی توانست آویزان بماند.

باید پاهایش را به جایی محکم نگه می داشت. به این طرف و آن طرف تکان خورد ، شاید بتواند دیواره چاه را پیداکند.

یک دفعه پاهایش به جایی محکم شد. همان جاپاهایش را نگه داشت.

نفسی به آرامی کشید و با خود گفت: ” خیالم راحت شد.چند دقیقه دیگر می ایستم و بعد بیرون می روم. دیگرصدایی نمی آید.

حتما ً شتر رفته است . کمی دیگر هم صبر کنم بهتر است. ”

به پایین نگاه کرد. می خواست بفهمد پاهایش را کجاگذاشته است.

چاه تاریک بود و چیزی نمی دید. کم کم چشم هایش به تاریکی عادت کرد. پاهایش را دید که روی …

وای ! خدایا باورش نمی شد. از سوراخ های دیوار چاه، سرچهار مار بیرون آمده بود و او پاهایش را درست روی آنهاگذاشته بود .

کافی بود پایش را برای لحظه ای از سرمارها بردارد تا آنها او را مثل یک تکه چوب ، خشک و سیاه کنند.

از ترس و وحشت نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. دست هایش می لرزید. نگاهش به ته چاه افتاد.

نمی دانست چاه چقدر عمق دارد. ناگهان ترسش دوچندان شد و بی اختیار فریاد کشید: “نه ! خدایا به دادم برس.”

ته چاه دو چشم درشت برق می زد. دو چشم درشت اژدهایی که از پائین او را تماشا می کرد و منتظر بود تا اوپرت شود و حسابش را برسد. حالا باید چه کار می کرد ؟

عقلش به هیچ جا نمی رسید.خدا را شکر که شاخه ها سفت و محکم بودند. نگاهی بهبالا انداخت. ای داد و بیداد !

دو موش صحرایی سیاه ودرشت سر چاه نشسته بودند و شاخه ها را می جویدند .

اوضاع و احوال لحظه به لحظه بدتر می شد. سعی کردموشها را بترساند و فراری بدهد.

اما فایده ای نداشت . آنها همچنان مشغول جویدن شاخهها بودند. دیگر حسابی ناامید شده بود.

مرگ را در یک قدمی خود احساس می کرد . به خودش گفت : ” کارم تمام است .

دیگر راه نجاتی نمانده، نه بالا و نه پائین. اززمین و آسمان بلا بر سرم می بارد. ”

دستهایش از شدت خستگی می لرزید. بیشتر از این نمیتوانست از شاخه ها آویزان بماند.

باید راه چاره ای پیدا میکرد. هر لحظه امکان داشت دست هایش شل شوند و یاموشها شاخه ها را ببرند و او به ته چاه بیفتد و طعمه اژدها شود .

پاهایش همچنان روی سر مارها بود. نمیتوانست کوچکترین تکانی بخورد.

دوباره به شاخه ها نگاه کرد. موشها سرگرم جویدن بودند.فکر کرد چیزی بردارد و به طرف آنها پرتاب کند.

با این کارحداقل خیالش از شاخه ها راحت می شد. آن وقت میتوانست به مارها فکر کند.

دستش را دراز کرد و به اطراف شاخه ها دست کشید. دستش به چیزی خورد. نگاه کرد.شبیه کندوی عسل بود.

اما چرا تا به حال متوجه آن نشده بود ؟ از شدت ترس وفکر و خیال به آن توجهی نکرده بود.

گرسنه اش بود وعسل می توانست گرسنگی او را فرو بنشاند و آن لحظات تلخ را شیرین کند.

انگشت خود را در عسل فرو برد و در دهانش گذاشت. چه شیرین بود !

یک انگشت دیگر برداشت و در دهان گذاشت.بعد یک انگشت دیگر و بعد … دیگر به کلی یادش رفت که کجاست و در چه وضعیتی قرار دارد.

به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که عسل ها راانگشت بزند و تا آخر بخورد.

نه به فکر موشها و مارها بود ونه به اژدهایی که منتظر بلعیدنش بود، می اندیشید.شیرینی عسل همه چیز را از یادش برده بود.

ناگهان تکانی خورد و کمی پائین رفت. به خودش آمد وکندو و عسل شیرین از یادش رفت. به موشها نگاه کرد.

داشتند آخرین بندهای نازک شاخه ها را پاره می کردند.دیگر فرصت هیچ کاری نبود.

به یاد غفلت خودش افتاد که در اوج گرفتاری و بدبختی ، به خوردن مشغول شده بود.

شاید اگر کمی زودتر به فکر می افتاد ، می توانست نجاتپیدا کند و شاید هم نه.

اما به هرحال غفلت او همه چیز را خراب کرد. شاخه ها

کاملا ً پاره شدند . فریادی از ترس کشید و خودش را بینزمین و آسمان دید که به سرعت به ته چاه می رفت .

صدای فریادش در دل چاه پیچید . انگار کسی به او میگفت: ” این است سزای کسی که در هنگام خطر ، بی

خیال و بی تفاوت باشد و دست روی دست بگذارد.” چند لحظه بعد ، صدای فریاد او و انعکاسش محو شد وسکوتی عمیق چاه را فرا گرفت .

مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود و هرگز کسی از شاخه ها آویزان نشده بود .

مارها که از شر پاهای او خلاص شده بودند، دوباره به سوراخهای خود خزیدند .

آن بالا و بیرون از چاه هیچ چیزی نبود . نه موشی و نه شتری .

فقط هیزمهای مرد هیزمشکن بودند که باد آنها را به این طرف و آن طرف می برد. 

حکایت زن بد کار و کفشدوز

آیا می دانید:
خودروی ۲۰میلیار ریالی در کیش

درباره ی dehnews

دهنیوز جامع ترین مجله خبری تفریحی شامل : اخبار،پزشکی،سرگرمی،روانشناسی،زناشویی،دکوراسیون،آشپزی،گردشگری،مدل لباس،گالری عکس،قیمت ارز،دارو ها،دانستنی ها،آرایش و زیبایی

مطلب پیشنهادی

داستان زیبای «تفاوت عشق و هوس»

داستان زیبای «تفاوت عشق و هوس»

داستان زیبای «تفاوت عشق و هوس» دسته: سرگرمی  پسری جوان که یکی از مریدان شیفته …

دیدگاهتان را بنویسید