خانه / سرگرمی / شعر و داستان / حکایت آهو و موش و عقاب
anecdote gazelle mice eagle23 310x165 - حکایت آهو و موش و عقاب

حکایت آهو و موش و عقاب

 

حکایت آهو و موش و عقاب

 

آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و

پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای

گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا

می‌آمد.

در یکی از همین روزها که صیاد برای گرفتن حیوانی دام

پهن کرده بود و آهویی در دام آن صیاد گرفتار شده و هر

چه دست و پا می‌زد نمی‌توانست خودش را از آن دام آزاد

کند.

بعد از مدتی سعی و تقلاّ وقتی آهو دید دست و پا زدن

فایده ای ندارد ناچار به این سو و آن سو نگاه کرد تا شاید

کسی را ببیند و از او کمک بخواهد.

پس آهو اطراف را خوب نگریست و چشمش بر موشی

افتاد که از سوراخ بیرون می‌آمد، پس فریاد کشید و موش

را صدا کرد و گفت: ای موش عزیز، می‌توانم که میان ما

دوستی و الفتی نیست و من بر گردن تو حقی ندارم و مرا

از تو طلبی نیست، اما من در تو نیکی و خوبی می‌بینم و از

تو عاجزانه درخواست می‌کنم که برای رضای خدا بیایی و

این دام را با دندانهای تیزت ببری و مرا از این دام بلا آزاد

کنی تا هم تو ثوابی ببری و هم من از این اسارت آزاد

شوم.

 

من هم در عوض قول می‌دهم و قسم یاد می‌کنم که بعد از

خلاصی از این دام تا آخر عمر برای تو خدمت کنم و تا ابد

تورااطاعت می‌نمایم، تو نیز مقام بلندی خواهی یافت و در

آخرت هم جزو نیکوکاران خواهی بود.

پس علاوه بر اجر و مزد دنیا، در آخرت هم از این کار خیرت،

بهره مندی می‌شوی. از قضا موش داستان که بسیار

پست و نامرد بود و رفتار بسیار حقیر داشت گفت سر

نشکسته را پیش پزشک نمی‌برند، من به کوچکی و حقارت

خود و به جسارت و بی باکی صیاد کاملاً آگاهم و می‌دانم

اگر صیاد بر این کار من که تو می‌گویی آگاهی یابد خانه مرا

ویران می‌کند.

و من بر طبق این حرف که می‌گوید، عده ای خانه‌های خود

را به دست خویش خراب می‌کنند و آنها از زیانکارانند،

نمی‌توانم این کار را برای تو انجام دهم.

تو نیز به همین دلایل که گفتم: نباید از من انتظار داشته

باشی که به تو کمک کنم. پس از آنجا گریخت و آهو را در

دام تنها گذ اشت و آهو هم چنان تنها و بی کس داخل آن

دام دست و پا می‌زد و کسی او را کمک نمی‌کرد.

موش از آنجا رفت و به سمت لانه اش در حرکت بود و هنوز

چند قدمی نمانده بود تا به لانه اش برسد که عقابی از

آسمان آمد و به طرف او حمله ور شد و موش را در پنجه

های قوی خود گرفت و پرواز کنان به سمت آشیانه خود

حرکت کرد.

بعد از آن، صیاد به آنجا آمد و آهویی را در دام دید که بسیار

زیبا و قشنگ بود پس صیاد با خود گفت: بهتر است این آهو

را به بازار ببرم و بفروشم.

بعد آهو را به دوش افکند و به سمت بازار رفت تا او را

بفروشد در بازار یک فرد نیکوکار چشمش به آن آهو افتاد و

او که از نیک مردان آن شهر بود با خود گفت: هر که بی

گناهی را از کشتن برهاند، هرگز بی گناه کشته نمی‌شود.

آن مرد با این فکر رفت و آن آهوی زیبا را باپرداخت چند

دینار از آن صیاد خریداری کرد و سپس او را به جنگل برد و

آزاد کرد.

پس آن موش به سزای عمل خود که کمک نکردن به کسی

که در بند گرفتار است و به کمک او احتیاج دارد رسید و

آهوی بی گناه نیز نجات یافت.

بدین ترتیب حق به حق دار رسید و به باید بدانید که هیچ

شخصی از مکافات عمل و بی اعتنا بودن به همه چیز،در

امان نیست.

 

بازدید: 1

درباره ی dehnews

مطلب پیشنهادی

wise1 tale 310x165 - ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟   ﺍﺯ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟» ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: «ﺍﺯ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.